
سلام
از داش ناصر یاد گرفتم از بس اول هر پست سلام کرد من هم مودب شدم. اول سلام می کنم. البته قبل از هر چیز خدمت داش ناصر عرض کنم که شنبه سر چهار راه خسرو یه جگرکی دیدم که خیلی خوشگل بود هم کثیف بود هم تمیز. به جان ناصر چون زودتر میخواستم بروم خونه فقط ۶ تا سیخ جیگر زدم بر بدن. خواستم یه چند تا دل و قلوه هم بگیرم یه ساندویچش کنم دلم نیومد. گفتم تنهایی حال نمی ده. بچه ناصر کبود می شه. گناه داره.
اصلا یادم رفت چی می خواستم بگم. دیروز که خیلی حرف داشتم از نوع اساسی ، بلاگفا مشکل داشت. مجبور شدم حرفهایم را تو دلم نگهدارم. واسه همین الان یه کم چاق شده ام.
مدیر محترم امروز فرمودند کار ما هم تولیدی است. گفتم چطور؟ گفت آخه ما "نامه" تولید می کنیم. پس حالا من بروم به تولیدات امروز برسم.
پی نوشت۱: این پست که همه اش پی نوشت بود. چون حرفهایم سانسور شد.
پی نوشت۲: پیشنهاد میکنم از این هوا که تقریبا نادره لذت ببرید.
پی نوشت۳: قطعنامه سوم شورای امنیت با ۱۴ رای موافق صادر شد. حالا بروید جشن هسته ای بگیرید و رئیس جمهور خیلی خیلی محترم را بیاورید تی وی تا صبحت و درددل و شکایت و فرافکنی(!) کند. جالب است بدانید تنها کشوری که رای مخالف داد اندونزی بود. و روسیه و چین هم خواستار جدی اجرا شدن قطعنامه شدند تا ایران ضرورت همکاری با جامعه بین المللی را درک کند.(یعنی ایران نفهم است)
آبجی خانم لطف کردند و ما را هم دعوت کردند. چه دعوت کردنی. هنوز نمی دانم چه باید بنویسم و از کجا بگویم. اما همینجوری که روی کاغذ می نوشتم زد به سرم که همون کاغذ را هر چند نصفه بذارم اینجا. بقیه اش هم جا نشد. آخه کلی حرف داشتم. شاید هم خستگی یه روز جمعه و یه کوهنوردی حسابی اجازه نمی داد. خسته نیستم من زود دلم تنگ می شود. فقط همین.

این را جدی نگیرید. مثل خیلی چیزهای دیگه که جدی نمی گیرید. فقط توصیه های آقای ایمنی را جدی بگیرید...
یادم رفت این موفقیت هسته ای را تبریک عرض کنم. فقط من که نفهمیدم چی شد. تمام اخبار و اطلاعیه آژانس را نزدیک به ۷۴۲۱ بار خواندم. ولی چیزی راجع به موفقیت ندیدم. در ضمن تعجبم چرا الان مردم از رئیس جمهور بازخواست نمی کنند که حالا که هیچ خبری نبود چرا مردم را اینهمه لنگ در هوا و گرفتار کردی. تو که عرضه اش را نداشتی چرا شاخ و نشون می کشیدی...؟
اینم یک عکس جدید از رئیس جمهور خیلی محترم. البته اینهم جدی نگیرید. چون توی ایران نیست. مردم جاهای دیگر بیشتر از خودمان می فهمند و بیشتر از خودمان نگران ما هستند. عکس از برلین آلمان است.

پی نوشت۱: این روزها دل تو دلم نیست. مثل سر کار که همه اش مشغول آماده سازی هستیم خودم هم در حال آماده سازی ام.
پی نوشت۲: خیلی خصوصی برای خودم: امیر مهدی جان یادت باشه به دعا خواستی که لایق باشی. به گناه تباهش نکن.
پی نوشت ۳: خیلی خصوصی برای تو: خالص و کامل و پاک بر میگردم. این برایم شروع است. ان شا الله ...
پی نوشت ۴: برای لاغر مردنی: گیر می دی آپ کن. این روزها اگر نمی نویسم ولی سرشار از گفتنم. نوشته هایم با خودنویس توی یه دفتر با کاغذهای قهوای ثبت می شه. تا یه روز خاطره ساز این روزها باشه.
تعجب ندارد که روزهایی از جمعه ها فرار میکردم. اما از آنجا که زمانه همیشه بازیهای عجیب ندارد حالا جمعه ها آپ می کنم. اصلا آپ کردن یک مساله شخصی است. مگه نه؟
مثل همیشه دلتنگ نیستم. دلگیرم. به همین سادگی.
شاید هم اسمش بهانه است. من بهانه ها را هم حتی اگر تشخیص ندهم اما مسایل را خوب تجزیه و تحلیل میکنم. دلم نمی خواهد حرفهایی بزنم که زمانی دیگر پشیمان شوم و یا از خواندنش خنده ام بگیرد. این احساس جایی یا روزی پایان نمی یابد اما خوب خواهد شد.
دیشب که پیش پسر خاله ام بودم حرفی نزدم و او تا صبح حرف زد. از آرزوهایش ، از چیزهایی که یه روزی همه فکرش بود و از مشکلاتی که حالا گریبانگیرش شده و از شیرینی با هم بودن با همه بی لطفی های روزگار و دیگران. خاطره نوجوانی بود. اولین شبهایی که پیش هم می ماندیم. خاطرات جوانی و شبهای دانشگاه که اگر در یک شهر بودیم حتما پیش هم بودیم. و خاطره دوران پیری که فقط مقتضای زمان و مکان ما را به هم می رساند. اخیرا یاد گرفته ام به چیزهایی که دوست ندارم فکر نکنم.
"زیارت" برایم جالب بود. کمی غیر طبیعی بود که کتاب زیارت دقیقا قبل از "زیارت" به دستم برسد. من فرقی با دیگران ندارم بجز اینکه سعی میکنم نشانه ها را دریابم.
پی نوشت۱: تعداد نظرات تایید نشده به ۳۳۳ رسیده...!!!
پی نوشت۲: همه را با "یک چشم" دیدن از همه را برای "یک چیز" خواستن بدتر است...